۱۳۸۶-۰۶-۰۱ | ۱۰:۱۶ قبل‌ازظهر
13/2/86

به نام کسی که مرا در میان بدبختی آفرید.

یک جورهایی از دیدن تصاویر زنان حالم به هم می خورد.

از مادرم بدم می آید.

از نامزدم بدم می آید.

از همه بدم می آید.

خوشحالم که فردا از این خراب شده خواهم رفت.

خدا به خیر کناد روزی را که کارت پایان خدمت را داده اند.

من زندانی هستم

اگر خانه مجردی بخرم باز هم چیزهایی هستند که اجازه نخواهند داد از خانواده جدا شده و در آنجا زندگی کنم.

واقعاً دلم می خواد برم یه شهری دیگه واسه خودم از نو شروع کنم و واسه خودم باشم.

اگه دنیا اینقدر تخمیه همون دلم می خواد افسردگی شدید داشته باشم و کاری به کار کسی نداشته باشم.

افسردگی هم نعمتیه واسه خودش.

بهتره دیگه برم حموم.