۱۳۸۴-۱۰-۲۵ | ۱۰:۰۴ قبل‌ازظهر
وقتي شاگرد آماده باشد استاد پديدار مي‌شود

احساس بلوغ بعد از پايان كتاب "نيمه تاريك وجود" رو از ديروز دارم، اول شديد و انقلابي بعد كم كم در وجودم حل شد.

دومين فيلم از كيشلوفسكي به نام "آبي" رو ديدم.

در يكي از ديالوگ‌ها: عشق يك دام است.

خوشحالم كه من خانم خليلي نيستم همينطور كه خانم خليلي خوشحال است كه من نيست.

نمي‌دانم چرا اين جمله‌ي كتاب مدام در راهروهاي مغزم سرك مي‌كشد: "وقتي شاگرد آماده باشد استاد پديدار مي‌شود".

ياد بخشندگي جولي در فيلم آبي افتادم، از اينجور شخصيت‌هاي منطقي و كار درست خوشم مي‌آيد.

در واقع سال گذشته به آخر اين كتاب رسيده بودم كه در مفهوم يادداشت‌هاي آن زمانم مي‌توان اين واقعيت را جستجو كرد.

مهدي همان موقع‌ها در پاسخ به اين كه چرا ديگر زياد در بحر كتاب نيست گفت:

من به همه‌ي اين‌ها رسيده‌ام كتاب‌ها فقط اين مفاهيم را نهادينه كرده‌اند.

كاش مسعود زنده بود، لعنت به خواب ما، مسعود زنده است.

باز صداي پاي همان جمله در راهروهاي مغزم شنيده شد.

نوشته بود ما منتظريم تا شرايط بهتر شود تا استعدادهايمان را بروز دهيم غافل از اينكه هرگز شرايط بهتر نخواهد شد زيرا ما هستيم كه شرايط را عوض مي‌كنيم و بروز استعدادهاي ماست كه شرايط را عوض مي‌كند.

البته اين چيزها را ننوشته بود ولي نوشته هايش باعث شد من اين چيزها را بنويسم.