گردنم درد ميكنه.
آقا من ديگه شورش رو در آوردم، يعني چي مثلا اين بچه بازيا.
امروز گفت ترك تحصيل كرده و يك وكيل گرفته تا كاراي طلاقش رو انجام بده.
تا وقتي نخواد يك آدم معمولي باشه . . .
خيلي چيزا تجربه كردم ازش، حداقل براي مدت زيادي از فكر دوست دختر بازي و اينا ميام بيرون.
در حال حاضر فكر ميكنم تنها چيزي كه باعث شده دست از سرم بر نداره احساسات كودكانشه.
بهترين كلمهاي كه ميشه درباره رابطهي ما گفت همين احساسات كودكانهست.
گفت حداقل بيا يك سيلي بهت بزنم بعد برم. بعد اومد اونجا واسم كلي كمپوت و سانديس آورد، آخه گفته بودم يكمي مريضم.
آي گردنم.
بعد دفتر خاطراتش رو جلو چشام پاره كرد، البته منم همون پارههاشو آوردم خونه تا سر فرصت بخونم، شايد يك روزي تريپ نوستالوژي بذارم واسه خودم با اين چيزا.
به نظر من سنين بين 15 تا 20 سال رو فقط بايد گذروندش و نمرد بقيش درست ميشه.
فكر ميكنم اين دختره فكر ميكنه الان آخر دنياست مثلا سر يك بهونهي ساده ترك تحصيل ميكنه.
اصلا حس نوشتن ندارم.
بيشتر دلم ميخواد بخونم تا اينكه چرنديات بنويسم امشب.