۱۳۸۶-۰۲-۰۹ | ۱۰:۱۰ ب.ظ.
m12
24/12/85
8 صبح آخرين پنجشنبهي سال.
همين ديروز بود كه از زندگي سير شده بودم.
ديگه زنده بودن برام معني نداشت
ليلا بالاخره ديشب زنگ زد و حسابي بهم روحيه داد
دلم ميخواد ببينمش
ظاهراً مرخصي عيد در كار نخواهد بود.
ميدوني الان دارم به چي فكر ميكنم؟
به اينكه ليلا ميتونه دليلي واسه زندگيم باشه و خوشبخت شدن در كنارش بشه هدف زندگيم.
صداي ليلا مثل يه نسيم صبحگاهي روحم رو تازه كرد.
بايد اين روزها رو به خاطر با ليلا بودن تحمل كنم، واقعاً با ليلا بودن لذت بخش است.
شايد دنيا وحشتناك باشد ولي تجربه نشان داده كه ليلا بهترين موجود زنده در دنياست كه عاشقش شدهام.
احساس ميكنم دوستت دارمهاي ليلا كه از پشت تلفن و با صداي زيبايش به من تزريق شد نيروي عجيبي به من داده، نيروي عشق.
نميدام چرا وقتي در مرخصي هستم همه چيز را خراب ميكنم، ولي اينبار ديگر سعي ميكنم ناراحتش نكنم. ميخواهم آنقدر بهش اعتماد كنم، تمام وجودم را نثارش كنم.
كلمات نميتوانند احساساتم را بيان كنند.
واقعاً چه اهميت دارد كه شرايط چه هست و چه قرار است بشود، فكرش را بكن ليلا به من بگويد دوستت دارم، ديگر هيچ چيز اهميت ندارد. ديگر نه خانوادهي دو طرف برايم مشكلي ايجاد ميكند نه هيچ احدالناسي ميتواند وارد زندگيمان شود.
من و ليلا عاشقانه ميتوانيم خوشبخت شويم.
الان دلم ميخواد از شدت شوق رسيدن به ليلا گريه كنم.
دوستت دارم ليلاجان
حدود 20 روز است كه از مرخصي آمدهام. هشتم عيد ميشود يكماه، شايد بتوانم سه، چهار روزي در جوار ليلا باشم.
8 صبح آخرين پنجشنبهي سال.
همين ديروز بود كه از زندگي سير شده بودم.
ديگه زنده بودن برام معني نداشت
ليلا بالاخره ديشب زنگ زد و حسابي بهم روحيه داد
دلم ميخواد ببينمش
ظاهراً مرخصي عيد در كار نخواهد بود.
ميدوني الان دارم به چي فكر ميكنم؟
به اينكه ليلا ميتونه دليلي واسه زندگيم باشه و خوشبخت شدن در كنارش بشه هدف زندگيم.
صداي ليلا مثل يه نسيم صبحگاهي روحم رو تازه كرد.
بايد اين روزها رو به خاطر با ليلا بودن تحمل كنم، واقعاً با ليلا بودن لذت بخش است.
شايد دنيا وحشتناك باشد ولي تجربه نشان داده كه ليلا بهترين موجود زنده در دنياست كه عاشقش شدهام.
احساس ميكنم دوستت دارمهاي ليلا كه از پشت تلفن و با صداي زيبايش به من تزريق شد نيروي عجيبي به من داده، نيروي عشق.
نميدام چرا وقتي در مرخصي هستم همه چيز را خراب ميكنم، ولي اينبار ديگر سعي ميكنم ناراحتش نكنم. ميخواهم آنقدر بهش اعتماد كنم، تمام وجودم را نثارش كنم.
كلمات نميتوانند احساساتم را بيان كنند.
واقعاً چه اهميت دارد كه شرايط چه هست و چه قرار است بشود، فكرش را بكن ليلا به من بگويد دوستت دارم، ديگر هيچ چيز اهميت ندارد. ديگر نه خانوادهي دو طرف برايم مشكلي ايجاد ميكند نه هيچ احدالناسي ميتواند وارد زندگيمان شود.
من و ليلا عاشقانه ميتوانيم خوشبخت شويم.
الان دلم ميخواد از شدت شوق رسيدن به ليلا گريه كنم.
دوستت دارم ليلاجان
حدود 20 روز است كه از مرخصي آمدهام. هشتم عيد ميشود يكماه، شايد بتوانم سه، چهار روزي در جوار ليلا باشم.