۱۳۸۶-۰۳-۲۰ | ۱۰:۴۵ ب.ظ.
2-25
25/2/86
يه جوري شدم، نميتونم درست بيان كنم حس و حالمو
اگه بخوام در موردش حرف بزنم مثلاً بايد بگم: احساس ميكنم نصف شدم.
از ديروز اين حس رو دارم
يه جورايي وقتي فقط چند روز از حضورت در پادگان ميگذره دوران شخصي خودت تبديل ميشه به يه توهّم.
ديگه قابل لمس نيست، آدم آرزوهاش تخيلي ميشه، واقعيت بيرونو يه جور ديگه تصور ميكنه.
ولي جوهر دروني ثابته، نقاط ضعف من در همه جا ثابت بوده، فقط بعضيهاشون اينجا نمود واضحتري دارن.
نمونهاش فرار من از مسئوليته.
تازه ميفهم چقدر اون كلمهي كليدي كه مهدي كاظمي در پيشدانشكاهي تكه كلامش بود چقدر سرنوشتسازه
Responsibility
ميدوني الان چي دوست دارم؟
دوست دارم يه داستان كوتاه معركه بنويسم، وقتي خدمت تموم شد با كمك بچهها تبديلش كنم به نمايشنامه و با گروه صادق و پيمان نمايش رو روي پرده ببريم.
زهر مار نخند.
مثل آشخورا حرف نميزنم؟
در حال حاضر در گروهان ما فقط من گروهبانيك هستم، البته امشب راسخي مياد تا بلامانع بزنه و چند روز ديگه كارتش رو بگيره، بعد حدود دو هفته ديگه مسعود كريمخاني مياد و حدود يك ماهي اينجاست و اونم ترخيص ميشه.
اصلاً حوصله ندارم.
دلم ميخواد يه كار هيجان انگيز رو با خوشحالي تموم انجام بدم، دلم ميخواد يه خبر خيلي خوب بهم برسه، مثلاً خبر بدن جناب سروان نظري پاش شكسته و چند ماهي استراحت داره؛
اصلاً انگيزه منگيزه واسه آموزش زبان ندارم.
*
دارم رپ گوش ميدم
ورزش كردمو و سهميه زبان انگليسي رو هم خوندم.
سرتو بالا بگير تا بميري مثل يه مرد.
واسه من روح يه برده بزرگتر از خداست.
وقتشه بياي پايين چون از اين به بعد من خدام
فقط يه خودكار آبي تنها چيزي كه ميخوام
خودكار آبي يه بار ديگه بشو رو ورق راست
وقتشه خودمو جدا كنم از تن لشم
من بيشرفم اگه فوق ستاره نشم
+
اعصاب نميذارن واسه آدم، همهي آهنگها درباره عاشق شدن و قهر كردن و اينجور چيزاست.
حالا اگه يه خواننده خيلي جوگير شده باشه سياسي ميخونه.
يعني يكي نيست يه آهنگ فلسفي فارسي بخونه؟
شهريار قنبري حالا داره ميگه:
دوباره قد بكش تا اوج فواره
نگو اين ابر بي بارون نميذاره
مثل يار دلاور نشكن از دشمن
ببين سر ميشكنه تا وقتي سر داره
نذاشتن همصدايي رو بلد باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم
كتابهاي سفيد رو دوره ميكرديم
كه فكر شبكلاهي از نمد باشيم
به پيغام كلاغهاي سياه شك كن
نخواب وقتي كه هم بغضت به زنجيره
نخواب وقتي كه خون از شب سرازير
بخون وقتي كه خوندن معصيت داره
بخون با من بيا تا من نگو ديره
بخواب اي حسرت سفره گل گندم
نباش تو لابلاي قصه سردرگم
نخواب رو بال شپرهاي پروانه
كه فرياد تورو كم داره اين مردم
لالالا لا ديگه بسته گل لاله
++
ميدوني حلا چي ميخوام؟
اينو دارم با اشك ميگم
ميخوام برم عمل كنم اين غده رو از وجودم خارج كنم
اين غدهاي كه اين احساس بد رو در من به وجود ميآره
چرا بايد فكر كنم هميشه آدم درجه دومي هستم؟
چرا در دوران دبيرستان، پيشدانشگاهي، دانشگاه، كافينت، سربازي، حتي خونه
چرا بايد احساس عادي بودن نكنم؟ چرا هميشه بايد احساس تفاوت عميقي بكنم و گوشهنشيني اختيار كنم؟
يه جوري شدم، نميتونم درست بيان كنم حس و حالمو
اگه بخوام در موردش حرف بزنم مثلاً بايد بگم: احساس ميكنم نصف شدم.
از ديروز اين حس رو دارم
يه جورايي وقتي فقط چند روز از حضورت در پادگان ميگذره دوران شخصي خودت تبديل ميشه به يه توهّم.
ديگه قابل لمس نيست، آدم آرزوهاش تخيلي ميشه، واقعيت بيرونو يه جور ديگه تصور ميكنه.
ولي جوهر دروني ثابته، نقاط ضعف من در همه جا ثابت بوده، فقط بعضيهاشون اينجا نمود واضحتري دارن.
نمونهاش فرار من از مسئوليته.
تازه ميفهم چقدر اون كلمهي كليدي كه مهدي كاظمي در پيشدانشكاهي تكه كلامش بود چقدر سرنوشتسازه
Responsibility
ميدوني الان چي دوست دارم؟
دوست دارم يه داستان كوتاه معركه بنويسم، وقتي خدمت تموم شد با كمك بچهها تبديلش كنم به نمايشنامه و با گروه صادق و پيمان نمايش رو روي پرده ببريم.
زهر مار نخند.
مثل آشخورا حرف نميزنم؟
در حال حاضر در گروهان ما فقط من گروهبانيك هستم، البته امشب راسخي مياد تا بلامانع بزنه و چند روز ديگه كارتش رو بگيره، بعد حدود دو هفته ديگه مسعود كريمخاني مياد و حدود يك ماهي اينجاست و اونم ترخيص ميشه.
اصلاً حوصله ندارم.
دلم ميخواد يه كار هيجان انگيز رو با خوشحالي تموم انجام بدم، دلم ميخواد يه خبر خيلي خوب بهم برسه، مثلاً خبر بدن جناب سروان نظري پاش شكسته و چند ماهي استراحت داره؛
اصلاً انگيزه منگيزه واسه آموزش زبان ندارم.
*
دارم رپ گوش ميدم
ورزش كردمو و سهميه زبان انگليسي رو هم خوندم.
سرتو بالا بگير تا بميري مثل يه مرد.
واسه من روح يه برده بزرگتر از خداست.
وقتشه بياي پايين چون از اين به بعد من خدام
فقط يه خودكار آبي تنها چيزي كه ميخوام
خودكار آبي يه بار ديگه بشو رو ورق راست
وقتشه خودمو جدا كنم از تن لشم
من بيشرفم اگه فوق ستاره نشم
+
اعصاب نميذارن واسه آدم، همهي آهنگها درباره عاشق شدن و قهر كردن و اينجور چيزاست.
حالا اگه يه خواننده خيلي جوگير شده باشه سياسي ميخونه.
يعني يكي نيست يه آهنگ فلسفي فارسي بخونه؟
شهريار قنبري حالا داره ميگه:
دوباره قد بكش تا اوج فواره
نگو اين ابر بي بارون نميذاره
مثل يار دلاور نشكن از دشمن
ببين سر ميشكنه تا وقتي سر داره
نذاشتن همصدايي رو بلد باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم
كتابهاي سفيد رو دوره ميكرديم
كه فكر شبكلاهي از نمد باشيم
به پيغام كلاغهاي سياه شك كن
نخواب وقتي كه هم بغضت به زنجيره
نخواب وقتي كه خون از شب سرازير
بخون وقتي كه خوندن معصيت داره
بخون با من بيا تا من نگو ديره
بخواب اي حسرت سفره گل گندم
نباش تو لابلاي قصه سردرگم
نخواب رو بال شپرهاي پروانه
كه فرياد تورو كم داره اين مردم
لالالا لا ديگه بسته گل لاله
++
ميدوني حلا چي ميخوام؟
اينو دارم با اشك ميگم
ميخوام برم عمل كنم اين غده رو از وجودم خارج كنم
اين غدهاي كه اين احساس بد رو در من به وجود ميآره
چرا بايد فكر كنم هميشه آدم درجه دومي هستم؟
چرا در دوران دبيرستان، پيشدانشگاهي، دانشگاه، كافينت، سربازي، حتي خونه
چرا بايد احساس عادي بودن نكنم؟ چرا هميشه بايد احساس تفاوت عميقي بكنم و گوشهنشيني اختيار كنم؟