15/9/86
از اینکه احساس احمق بودن می کنم شرمندهام.
دقایقی پیش در اینترنت عکس کسی را دیدم که خود را از پا آویزان کرده بود و بالای تصویر نوشته بود: از اینکه تمام دنیا فکر میکنند احمقم خسته شدم و می خواهم خودم را بکشم.
دنیای من در شغل جدیدم مثل خواب و خیالیست و من همچون شبه.
گریهام میآید. احساس بدی دارم.
من یک آدم وحشی بدون هدفم.
چرا با تمام دنیا دعوا دارم؟ چرا احساس میکنم همه با هم دعوا دارند؟ آیا واقعاً همه با هم دعوا دارند؟
چرا نمی توانم شخصیت درونی و بیرونی خودم را یکسان کنم؟
چرا خودم را نمی کشم؟
برای چه زندگی می کنم؟
اگه خودم رو بکشم چی میشه؟ تموم میشه؟ همه چی؟
کاش یه مغازه بود می رفتم ازش "وجود" میخریدم.
از شفافیتم کاسته شده.
نمی دونم چرا فکر میکنم توانایی زندگی کردن با هیچ دختری رو ندارم. شاید چون دیگه با دوست دخترم حال نمیکنم اینطوری شدم.
چرا برای درمان درنگ میکنم؟ پس کی زمانش فرا میرسه؟ وقتی مردم؟ یا وقتی خوب شدم؟ چیزی مهمتر از این وجود داره؟