۱۳۸۵-۰۹-۱۸ | ۵:۳۱ ب.ظ.
z2
29/8/85
ديشب اولين برف پائيزي شهر سنندج را سفيد پوش كرد و از آنجايي كه پاسبخش پاس دو بودم و نگهبانها ديشب خيلي زياد بودند و كار زياد من هم سفيد پوش شدم.
همه مهربان شدهاند، كارها راحتند و من جايم خيلي گرم و نرم است.
ديروز كتاب وضعيت آخر از دكتر هريس را گرفتم.
طي تماسي كه ديروز با خانه داشتم مطلع شدم نامهي انتقاليم از شهرستان تأييد شده و به لشكر پست شده و به زوي پروندهام در سنندج بسته خواهد شد.
امروز دوشنبه است و بازديد شمال غرب را پيش رو داريم و به اين دليل مرخصي شهرستان لغو است، احتمالاً فردا بروم يا نهايتاً پنجشنبه.
كارتريج پرينتر را براي شارژ بيرون دادهام و امروز ساعت 10 صبح آماده خواهد شد و يك مرخصي شهري به همين منظور خواهيم افتاد.
گفتم همه با من مهربان شدهاند، آنقدر كه مشكوك به نظر ميرسد، مدام فكر ميكنم فيلم بازي ميكنند تا از رفتن منصرفم كنند.
بيش از نصف دلايل حاكي از اين است كه ماندن به شدت به نفعم است ولي تصميم بر رفتن دارم.
حس غريبي ميگويد اگر بمانم پشيمان خواهم شد البته اين را ميدانم چند ماه اول در يگان جديدم سختتر از اينجا خواهد بود.
هرچه باشد جمعهها خانهام.
اينجا واقعاً زمان مثل برق ميگذرد.
نميخواهم تفاوتهاي اينجا و آنجا را بررسي كنم، بايد رفت و ديد كه قزوين چهجور پادگاني دارد. فقط بايد رفت و ديد.
تعريف كتاب وضعيت آخر را در وبلاگ آزي ديدم و همين باعث شد سه و پونصد پياده شوم.
ديروز 4 تا سرباز جديد به گروهان ما دادند.
ديشب اولين برف پائيزي شهر سنندج را سفيد پوش كرد و از آنجايي كه پاسبخش پاس دو بودم و نگهبانها ديشب خيلي زياد بودند و كار زياد من هم سفيد پوش شدم.
همه مهربان شدهاند، كارها راحتند و من جايم خيلي گرم و نرم است.
ديروز كتاب وضعيت آخر از دكتر هريس را گرفتم.
طي تماسي كه ديروز با خانه داشتم مطلع شدم نامهي انتقاليم از شهرستان تأييد شده و به لشكر پست شده و به زوي پروندهام در سنندج بسته خواهد شد.
امروز دوشنبه است و بازديد شمال غرب را پيش رو داريم و به اين دليل مرخصي شهرستان لغو است، احتمالاً فردا بروم يا نهايتاً پنجشنبه.
كارتريج پرينتر را براي شارژ بيرون دادهام و امروز ساعت 10 صبح آماده خواهد شد و يك مرخصي شهري به همين منظور خواهيم افتاد.
گفتم همه با من مهربان شدهاند، آنقدر كه مشكوك به نظر ميرسد، مدام فكر ميكنم فيلم بازي ميكنند تا از رفتن منصرفم كنند.
بيش از نصف دلايل حاكي از اين است كه ماندن به شدت به نفعم است ولي تصميم بر رفتن دارم.
حس غريبي ميگويد اگر بمانم پشيمان خواهم شد البته اين را ميدانم چند ماه اول در يگان جديدم سختتر از اينجا خواهد بود.
هرچه باشد جمعهها خانهام.
اينجا واقعاً زمان مثل برق ميگذرد.
نميخواهم تفاوتهاي اينجا و آنجا را بررسي كنم، بايد رفت و ديد كه قزوين چهجور پادگاني دارد. فقط بايد رفت و ديد.
تعريف كتاب وضعيت آخر را در وبلاگ آزي ديدم و همين باعث شد سه و پونصد پياده شوم.
ديروز 4 تا سرباز جديد به گروهان ما دادند.