۱۳۸۵-۰۹-۱۸ | ۵:۲۲ ب.ظ.
r
بعد از نمايش فيلم "كنترل"
فراموش نكن كه تو يك بيمار رواني هستي
كار احمقانهاي نكن
تو بايد مداوا بشي
همين
فقط همين
اتفاق خاصي نيفتاده، من اومدم سربازي، همين
بهتره جاخالي بدي به جاي اينكه با كله بكوبي بهش
ديروز اولين روز گروهباننگهبانيم بود كه خيلي اعصابم را به هم ريخت و حسابي احساس بي عرضگيم را شدت بخشيد.
چند روز پيش جناب برادر با پسرخاله اومدن ملاقاتم كه اصلاً معلوم نشد چي شد.
بچهها ميگن روحيم بدجوري اومده پائين، اونقدري كه حسابي اخلاقم رو خراب كرده، حالا خوبه بچهها فقط اخلاق رو ميبينن نه بقيهي چيزارو. البته منظورم از بچهها فقط جواده.
دارم مثل دوراني كه اوج افسردگيم بود از همه نكات بر عليه خودم برداشت ميكنم.
ساده بگم من دوباره به اوج دوران افسردگيم رسيدهام.
نميدانيد با گفتن اين جملات چقدر احساس خوبي پيدا ميكنم.
احساس يك بچه را در گهواره دارم كه منتظر شير است. بدنم از شدت لذت مور مور ميشود.
صداي آهنگ "اي الههي ناز" كتري برقي تا دقايقي ديگر به جوش ميآيد.
جواد در آسايشگاه منتظر چاي است، هوس كردم قبلش با شيطنت تمام يك نسكافه بزنم.
. . .
هيچي نسكافه نميشه.
قبول داري بدجوري داري خودتو گول ميزني؟
بالاخره كه ميميري حالا چه فرقي داره كلي زجر كشيده باشي و فكر كرده باشي با اينكه همش عشق و حال كرده باشي.
اصلاً يه چيزي:
من دانستن رو براي اين ميخوام كه پز اطلاعات نابم رو بدم و از اين طريق عشق و حال كنم و وقتي كه بدجوري قاط ميزنم اين اطلاعات تخمي رو بر عليه خودم به كار ميبرم تا حسابي كاتاليزگري باشه واسه بدبختي.
جادهاي به سوي تباهي.
نه اينجوريا هم نيست
من اعتمادم رو از دست دادم
من احتياج به يك پشتوانهي فلسفي محكم دارم ولي نميشه !
فراموش نكن كه تو يك بيمار رواني هستي
كار احمقانهاي نكن
تو بايد مداوا بشي
همين
فقط همين
اتفاق خاصي نيفتاده، من اومدم سربازي، همين
بهتره جاخالي بدي به جاي اينكه با كله بكوبي بهش
ديروز اولين روز گروهباننگهبانيم بود كه خيلي اعصابم را به هم ريخت و حسابي احساس بي عرضگيم را شدت بخشيد.
چند روز پيش جناب برادر با پسرخاله اومدن ملاقاتم كه اصلاً معلوم نشد چي شد.
بچهها ميگن روحيم بدجوري اومده پائين، اونقدري كه حسابي اخلاقم رو خراب كرده، حالا خوبه بچهها فقط اخلاق رو ميبينن نه بقيهي چيزارو. البته منظورم از بچهها فقط جواده.
دارم مثل دوراني كه اوج افسردگيم بود از همه نكات بر عليه خودم برداشت ميكنم.
ساده بگم من دوباره به اوج دوران افسردگيم رسيدهام.
نميدانيد با گفتن اين جملات چقدر احساس خوبي پيدا ميكنم.
احساس يك بچه را در گهواره دارم كه منتظر شير است. بدنم از شدت لذت مور مور ميشود.
صداي آهنگ "اي الههي ناز" كتري برقي تا دقايقي ديگر به جوش ميآيد.
جواد در آسايشگاه منتظر چاي است، هوس كردم قبلش با شيطنت تمام يك نسكافه بزنم.
. . .
هيچي نسكافه نميشه.
قبول داري بدجوري داري خودتو گول ميزني؟
بالاخره كه ميميري حالا چه فرقي داره كلي زجر كشيده باشي و فكر كرده باشي با اينكه همش عشق و حال كرده باشي.
اصلاً يه چيزي:
من دانستن رو براي اين ميخوام كه پز اطلاعات نابم رو بدم و از اين طريق عشق و حال كنم و وقتي كه بدجوري قاط ميزنم اين اطلاعات تخمي رو بر عليه خودم به كار ميبرم تا حسابي كاتاليزگري باشه واسه بدبختي.
جادهاي به سوي تباهي.
نه اينجوريا هم نيست
من اعتمادم رو از دست دادم
من احتياج به يك پشتوانهي فلسفي محكم دارم ولي نميشه !