۱۳۸۴-۰۶-۱۸ | ۱۱:۲۸ قبل‌ازظهر
كاشكي اينطوري بود

چراغ ‌هاتون رو خاموش كنين ميخوام گريه كنم.

خوب كسي بهم ياد نداد زندگي رو، خودمم هركاري كردم ياد نگرفتمش. حق ندارم ...

كمك.

تنهايي.

گريه.

دلم نميخواد راجع به هيچي صحبت كنم. پست هاي قبلي به نظرم اونقدر مسخره‌ان كه حاضر نيستم حتي يه نگا بندازم بهشون.

نه ميشه مرد. نه ميشه موند. خيلي خيلي خيلي بد. انگار دارن از دو طرف ميكشنت اونقدر ميكشن كه تا حد مرگ ميري ولي نميميري.

كمكم كنيد.

من به كمك احتياج دارم.

بيماري ام.اس واقعا ميتونه نجاتم بده. ميتونم احساس دلسوزي بقيه رو جلب كنم تا بهم توجه كنن و حتي نقاط ضعفم رو بهش نسبت بدم.

كاشكي اينطوري بود.

پارسال همين موقع ها بود كه افسردگي منو از پا در اوورد.

آزاده چشمش رو عمل كرده.