۱۳۸۷-۰۴-۱۹ | ۱:۱۶ قبل‌ازظهر
واژه ی دیگری باید
87/4/16
اینجا حیاط خانه ماست، زیر شاخه های بوته یاس، در مقابل زرد آلوهای خشک و تنه ی بریده درخت انجیر، این منم، مردی تنها در دل سیم های به هم پیچیده، در میان دنیای پر از تهی.
آسمان مثل سالهای گذشته آبیست، ولی من رنگ را از دست داده ام.
وجودم را از دست داده ام، موجودیتم را، هرچند هنوز هم تعریفی از موجودیت ندارم.
اصلاً مگر می شود موجودیت را تعریف کرد؟ و اگر هم بشود مگر برای همیشه صادق است؟
من مریضم، نه؟ تمام مدتی که خود را در اتاق مقابل زندانی کرده ام مریض بوده ام.
روزی که با قلم و کاغذ قهر کردم مریض شدم، روزی که...
از صدای موتورسیکلت هراسانم، نکند زندانبانان را آوردند؟
واژه ی زندانبان دیگر تکراری شده، واژه ی دیگری باید !
ها، برو عامو، برو خودت چراغ بیار
87/4/11
و اینک زمان آن فرا رسیده که اندام نحیف خود را بجنبانم و اکسید کنم هر آنچه باید
آری درست حدس زدید. شب است، شبی که سحر خیزان صبح می خوانندش.
و در این صبحی که شب است مرزهای دیروز و امروز و فردا از میان رفته.
آری باز هم درست حدس زدید، من دارم کس شعر می گویم.
دیشب آبجی بزرگه در خواب دیده که مرا زندانی کرده بودند و می خواستند دار بزنند.
و من هم برای دومین بار ماجرای جنگ اسرائیل و آمریکا با ایران را خواب دیدم.
به قول فروید، رؤیا از اطلاعات ناخودآگاه تغذیه می کند.و بیش از زیاد درصد از محتویات خوابها مربوط می شود به مسائل روز گذشته.
یعنی آبجی بزرگه در مورد من چه فکری کرده که همچین خوابی دیده.
من مرتد به نظر می رسم؟
صندلی ها برای که شیهه می کشند.
اگر به قول فروید، عقل فیلتری جلوی تراوشات ذهنی بگذارد، باید بگویم: انگشتم در گوش سورئالیست.
عقل فقط انگشت و گوش رو با بعضی چیزا جابجا کرد.
ما بقی نشانه ی خروار است و چه بیهوده دلم غمگین است ! راستی ای آشنا اگر چراغ داری برای ما هم بیار و من حسرت آن پندارم که چرا، سیب می خوری؟
فروید راست می گه، هیچی مثل کس نوشت آدم رو خالی نمی کنه. اصلاً روان کاوی رو که ابداع کرد هم رو همین منوال بود، یعنی اقای دکتر آبادانی-لره به بیمارش می گفت: های عامو هرچی کس شعر تو دلت هست بریز بیرون که من گوشم با تونه.
ولی اینها دلیل نمی شود که مدام دستت را روی آلتت بکشی و حمد و ستایش کنی پروردگاری را که خودت آفریده ای.
ای دوست چراغ بیار.
بعد از اینکه مرا به دار آویختید، روی سنگ قبرم بنویسید: چه فاتحه بخوانید و چه نخوانید من مرده ام و هر کاری کنم کیرم به جایی نمی رسد.
ای آشنا با توام.
هنوز چراغ نیاوردی؟
چراغ را روی کیر نیمه برافراشته ام آویزان می کنم و انعکاسش را روی سینه های بلورینت تماشا می کنم. اگر خودت را بپوشانی چراغ خواهد افتاد.
کیر جزئی از بدنم است مثل بینی، به تخمم که خواننده جنبه ندارد.
ها، برو عامو، برو خودت چراغ بیار، می خوای مارو کیر کنی؟ یا کس گیر آوردی ما رو؟